دولم هم نيستی؛ هستی بگو: «هستم.»
توضيح: یادآوری ادبیات خوابگاه!
دولم هم نيستی؛ هستی بگو: «هستم.»
توضيح: یادآوری ادبیات خوابگاه!
دست خویش در خشتك مبارك كردند و تاس ریختند.
جواب آمد: «فردا تعطیل نیست.»
و ایشان را كرامات بسیار است…
یه محلهای بود كه خیلی بالاشهر بود. اونقدر بالاشهر بود كه بقیه شهر نمیتونست اون محله رو ببینه؛ اونا هم نمیتونستن بقیه شهر رو ببینن. اونقدر بالاشهر بود كه مردمش روی كاغذ گلاسه چركنویس میكردن. (اگه اصلا چركنویس میكردن!) اون قدر بالاشهر بود كه مردمش قدرت دیدن هر چیزی پایینتر از دماغشون رو از دست داده بودن.
من بالاخره یه روز رو تكتك دیوارهای اون محله میشاشم و هیچكی هم نمیتونه من رو ببینه.
پ.ن. این متن بعد از تلاشی مذبوحانه برای خرید كاغذ چركنویس در یكی از محلههای بالاشهر تهران نوشته شد.
لباس گرون قیمت گاوبازیشو تنش كرده بود. لباسی كه شاید به قیمت خوراك یك سالش میشد. بخش اول Corrida با صدای ترومپت و اعلام گوینده پلازا شروع شد. با رژهی مخصوص “Passeilo” كه با موزیك “Pasodoble“ همراهی میشد، وارد میدون شد. چون بار اولش بود كه وارد میدون گاوبازی میشد، طبق رسوم، كلاه به سر نداشت. رفت و در مركز میدون، مكان مخصوص تازهكارها، قرار گرفت.
گوینده پلازا: «سیمون، گاو نر مادریدی پنج ساله با وزن 537 كیلوگرم وارد میدون میشه. پدر این گاو دیتِرو همون گاوی بود كه چهار سال پیش اون شاخ مرگبار رو به گاوباز فقید، خوزه گومز اورتگا زد. همونطور كه مستحضرید این گاو از شجرنامهی خوبی برخورداره و میشه انتظار روزی پر هیجان رو داشت.»
در سمت چپ میدون، افسانهی گاوبازی، ماتادور خوان بلمونته گارسیا ایستاده بود. تمام دلخوشیش هم به حضور خوان توی میدون بود. خوان از هجده سالگی ماتادور شده بود و هم او بود كه بهش پیشنهاد كرده بود اگه میخواد پول آسون در بیاره و دیگه شبی رو گشنه نخوابه، به تیم گاوبازیش بپیونده. كار چندان سختی هم توی تیم بهش نسپرده بود، فقط قرار بود كه گاو رو جری كنه تا خوان بتونه نوع حركتهای گاو رو بخونه. در آخر این خوان بود كه باید از نزدیك با گاو مبارزه و گاو رو از پا در میآورد.
بدشانس بود بیچاره. نه تنها این آخرین گاوبازی زندگیش بود، بلكه هر بار در طی زندگی 67 سالش به قضای حاجت میپرداخت، یاد و خاطرهی شاخ سیمون برایش زنده میشد.
میدونی از چیه خدا خوشم میآد(؟) از اینكه مریم مقدس رو همچین حامله كرد كه حتی خود مریم متوجه نشد! بازم خدا رو شكر كه پسرها این حقهی خدا رو بلد نیستن! ولی خودمونیم، دست خدا تو كار بوده یا اینكه اِتِر(Ether) تازه اختراع شده بوده یا چی؟
پ.ن. البته منظورم رو از دست خدا میدونین دیگه!
میگم خوب شد قابیلِ قاتل هابیلِ هالو رو زد با سنگ كشت. منظورم اینه كه هابیل كه اینقدر خوب بود، درست كه مسلمون نبود و اسلام محمدی اون موقعها معنایی نداشت، ولی چون پسر خوب بابا بود و از طرفی هم باباش پیامبر شكمپرست خدا بود، چطور میتونست با خواهر خودش اون كار رو بكنه كه نتیجهی طولانی مدت و غیر مستقیمش بشه منی كه الان دارم این پست رو مینویسم؟
این طبیعت هم دیگه اینقدر دلمالی شده، آدم رغبت نمیكنه دلشو بزنه بهش. (از كرامات شیخ كـونگشاد)
یه سری ضربالمثل داریم كه من خیلی دوستشون دارم. همیشه باعث میشن ذهنم بره جاهای خوب خوب. سعی كردم بعضی از این ضربالمثلها رو بیارم و با یه توضیح كوچیك، ذهن شما رو هم به همونجاها هدایت كنم.
«سگ زرد برادر شغاله.» همیشه این سوال رو از مامان سگه داشتم كه: «آخه چرا؟»
«این حرفا برای فاطی تنبون نمیشه.» بابا دو دقیقه دندون به جگر بگیر، میخوایم فاطی رو با لباس جدید پادشاه(امپراتور) ببریمش بیرون.
«از درد لاعلاجی، به گربه میگن خانم باجی.» ترجمهاش میشه: هستن كسایی كه به گربه هم رحم نمیكنن.
«آنچه اندر آیینه بیند جوان/ پیر اندر خشت بیند بیش از آن» خوب یه دفعه بیا بگو ریختت مثل… الله اكبر، دهن آدم رو باز میكنن.
«آدم ناشی سرنا را از سر گشادش میزنه.» شب زفاف واقعا دیدن داره!
«آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟/ بیوفا حالا كه من افتادهام از پا چرا؟» مرتیكه مگه میخواستی چیكار كنی؟ به نظرتون یارویی كه بار اول اینو گفته یه رگ قزوینی نداشته؟ آی كه چقدر بدم میآد از این یارو.
«كبكش خروس میخونه.» دست مامان كبكه درد نكنه.
«كبوتر با كبوتر، باز با باز/ كند همجنس با همجنس پرواز» رجوع شود به «شهر قصه.»
«آب از دستش نمیچكه.» فیلم «فیلم ترسناك» رو دیدین كه اون آدم فضاییها آب از دستشون میچكه؟
«چون كه با كودك سر و كارت فتاد/ پس زبان كودكی باید گشاد» این طبع لطیف در مواجهه با كودكان خواستگاهی جز قزوین نمیتونه داشته باشه.
«آشنا داند زبان آشنا.» فكر كنم این ضربالمثل ریشهی فرانسوی داشته باشه.
«واعظان كین جلوه در محراب و منبر میكنند/ چون به خلوت میروند آن كار دیگر(…) میكنند» این دیگه به اونجا برمیگرده كه شما جای خالی رو با چی پر میكنید.
«ز نیرو بود مرد را راستی.» قول میدم تنها عاملش نیرو نباشه.
«از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان.» همون پنهان نگهش داری من راحتترم. دكتر كه نیومدی.
«از بیخ عربه.» دقیقا از كدوم بیخ؟
«گاف دادن» چی میشد اگه یه سركش ازش كم میشد؟
«دستم به دامنت.» بعدش میخوای دستت رو كجای من كنی ؟
«زیر اندازش زمینه و رو اندازش آسمان.» Nice Threesome
«میگم نره، میگه بدوش.» به نظرتون كی قضیه رو درست نگرفته؟
یه چندتایی هم هستن كه به كامنتهای من احتیاجی ندارن.
«اقبال(بخت) كه برگردد/ عروس در حجله نر گردد.»
«ز بی آلتان كار ناید درست.»
«تا توانی پردهی كس را مدر.»
«شل كن؛ سفت كن در میآره.»
«چه خواجه علی، چه علی خواجه.»
این پست رو با این ضربالمثل تموم میكنم: «خود گویم و خود خندم، عجب مردی هنرمندم.»
فكر میكرد با تمام وجود من رو بغل كرده. هه، همش میخواستم خودم رو به پستوناش بچسبونم.
اینبار میخوای چیكار كنی؟ دیگه هیچ راه فراری نداری. توی حمام گیر افتادی و من در حالی كه لخت جلوت وایستادم، لبخند معناداری هم بهت میزنم. اعتراف میكنم كه از من خیلی فرزتری ولی توی حمام نمیتونی از دستم در بری. خودت هم میدونی كه نمیتونی در رو باز كنی و فرار كنی. نه، اینبار نمیخوام اون كاری رو كه همیشه باهات میكردم، بكنم. اینبار قضیه فرق میكنه؛ فكر كردی مثل همیشه با دست میزنم پشتت و همه چی تموم میشه؟ نه، اینبار میخوام زجر كشت كنم.
مگسه توی حمام هیچ راه فراری نداشت. هروقت میاومد بشینه با دست میكوبیدم بغلش و دوباره میپرید. اصلا نمیدونستم مگسها اینقدر زود خسته میشن!